FA EN
      واگذاری 124 واحد مسکونی به افراد دارای معلولیت و مددجویان بهزیستی خراسان رضوی در هفته بهزیستی ( همزمان 2075 واحد مسکونی در سراسر کشور )                     مدیر کل بهزیستی خراسان رضوی گفت: یارانه نگهداری افراد معلول دارای خانواده در مراکز شبانه روزی به ۲ میلیون و۴۰۰ هزارتومان افزایش یافته است.                 یکصد و بیست و سومین فصلنامه مهر رضوی( شماره بهار۱۴۰۰) حاوی موضوعات تخصصی و تحلیلی حوزه بهزیستی در۵۶ صفحه منتشر شد. نسخه الکترونیکی این نشریه را می توانید از همین پورتال دریافت  نمایید .                 مدير كل بهزيستي خراسان رضوي در نشست خبري هفته بهزيستي از تأسيس نخستين مركز بازتواني و توانمندسازي بانوان معتاد بهبوديافته در مشهد خبر داد.                               افتتاح بخش سونوگرافی بنیاد ژنتیک خراسان رضوی توسط دکتر فیروزی مدیر کل بهزیستی استان در هفته بهزیستی                                                                                                              

داستان واقعی | یک فنجان چای عاشقانه در ایوان خاکی خانه

داستان واقعی | یک فنجان چای عاشقانه در ایوان خاکی خانه

خلاصه خبر یکشنبه 2 خرداد 1400

داستانی واقعی از زندگی یک زوج سالمند زاوه‌ای

داستانی واقعی از زندگی یک زوج سالمند زاوه‌ای

یک فنجان چای عاشقانه در ایوان خاکی خانه

یک بار که کارد به استخوانم رسیده بود و طاقتم طاق شده بود نوزاد چند ماهه‌ام را گذاشتم و رفتم. قهر کردم. باید یکی می‌فهمید که من چه می‌کشم. مثل همه قهرهای زنانه، می‌خواستم کسی نازم را بکشد و مرا برگرداند. دوباره برگشتم. خیال کردم تنبیه شده، تغییر کرده، عوض شده. اما این من بودم که عوض شده بودم، وقتی مرده‌ی نوزادم را در آغوشم گذاشتند انگار می‌گفتند بیا! تحویل بگیر، همین را می‌خواستی؟ بچه‌ات را فدای قهر کردنت کردی. هنوز روستای کوچک‌مان فریاد مرا به یاد دارد، ضجه های مرا دیوارهای روستایم به خاطر سپرده است. بعد از آن، عوض شدم، تغییر کردم، تنبیه شدم. دلم برای جگرگوشه ام پر می‌کشید. اصلا نباید قهر می‌کردم. بچه که نبودم. 12 سالم بود ...!!!

 آن اتفاق کافی بود که چهل سال دندان روی جگر بگذارم و قهر نکنم و اعتراض نکنم.

 روزها و ماه‌ها می‌گذشتند. به ندرت پیش می‌آمد روزی که گریه نکنم. بعید بود که چند روزی بگذرد و او مرا به باد کتک نگرفته باشد. روزها می‌گذشت، نه نمی‌گذشت، آن روزهای لعنتی نمی‌گذشتند. آن زخم‌های بی مهری، هرگز التیام نمی‌یافتند. زخم‌هایی که چهل ساله است اما همیشه تازه است. زخم‌هایی که باد می‌خورد می‌سوزد، آب به آنها می‌رسد می‌سوزد، غبار رویش می‌نشیند می‌سوزد.

روز عقدم را یادم می‌آید. هزار بار به مادرم گفتم مردی که امشب آمده با مردی که هفته پیش قرار ازدواج گذاشتید فرق می‌کند. گفتم: او زشت نبود، اخمو نبود، یک چشمش هم نابینا نبود،  مادرم نگاهم می‌کرد. درمانده از فریبی که خورده بود اما دیگر دیر شده بود. من شب را با آن مرد زشت بداخلاق که یک چشمش هم نابینا بود خوابیده بودم، پدرم چاره‌ای نداشت. مجبور بود بپذیرد داماد قلابی‌اش را.

تا اینکه یک روز که از فرط گریه کردن نای حرف زدن نداشتم چشمانم را بسته بودم و به دیوار تکیه داده و در نهایت ناامیدی و بی‌کسی از زندگی سراسر درد و محنتم آه می‌کشیدم و او که از بد و بیراه گفتن خسته نمی‌شد، از کتک زدن و تحقیر کردنم پشیمان نمی‌گشت به داخل حیاط رفت و صدای تق تق در را که شنیده بود در را باز کرد.

 از پشت پنجره نگاه کردم. منتظر کسی نبودم. چشمانم از شدت اشک ریختن سو نداشت ولی دو زن با یک مرد وارد حیاط شدند. خودم را به داخل حیاط رساندم. آن دو زن، جلیقه سفید پوشیده بودند. نمی‌توانستم حدس بزنم که برای چه کاری آمده‌اند. بعد از سلام و احوال پرسی و چند تا سوال و جواب که آدرس را درست آمده‌اند یکی از آنها گفت چه خبرتان است؟ همسایه ها از صدای قیل و قال شما به ستوه آمده‌اند و با اورژانس اجتماعی تماس گرفته‌اند. و بعد رو به پیر مرد بد اخلاق کرد و گفت: همسایه ها گفته اند که شما همسرتان را مورد آزار و شکنجه قرار می‌دهید.

بعد صدایشان آهسته تر شد و آرام شروع به صحبت نمودند. یک ساعت تمام با همسرم صحبت می‌کردند. بالاخره طاقت نیاوردم و با کنجکاوی به داخل حیاط آمدم. یکی از آن دو زن به سمت من آمد و با ملاطفت تمام از من دلجویی کرد. دستم را گرفت و روی ايوان خانه کنار خودش نشاند و شروع به صحبت کرد. من از همه زخم‌ها و  دردهایم گفتم و گفتم. گرچه در ابتدا از صبر و پایداری من در زندگی تقدیر کرد اما به من فهماند که تحمل کردن تنها راه چاره نیست و باید تغییری ایجاد کرد. تازه فهمیدم که من هم به عنوان یک زن حقوقی دارم. من هم منزلتی دارم.

دست و پا شکسته حرفهایشان را می شنیدم ... مي‌شنيدم كه با صدای بلند‌ مي‌گفت‌: اگر او با شما بیاید زندگی من لنگ می‌شود. من اینجا نمی‌توانم تنها زندگی کنم. چه کسی آب و غذای مرا مهیا کند؟ چه کسی به گوسفند‌ها و مرغ و خروس‌ها برسد؟ و زیر لب غر و لند کرد: ((همسایه های احمق نمک نشناس)).

برای اولین بار شنیدم که می‌گفت نمی‌تواند بدون من زندگی کند. لبخندی روی چهره‌ام نشست که فقط خودم فهمیدم. به داخل خانه آمدم از حرفهایی که آن دو خانم زدند در حیرت بودم. حقوق زن ... آرامش... احترام... تغییر... خانواده... 

آنها خداحافظی کردند و رفتند، همانها گه گفته بودند از اورژانس اجتماعی آمده‌اند. آنها، رفتند و از آن روز به بعد، ورق برگشت!!! آن پیرمرد بد اخلاق به نرمی گفت‌: بلند شو برو توی خانه که سرما نخوری.

***

 به داخل خانه رفتم. از حرفهایی که آن دو خانم زدند تعجب کرده بودم و از حرفهایی که خودم زدم در حیرت بودم. پیر مرد بداخلاق یک چایی برایم ریخت و برای اولین بار جلویم گذاشت و گفت: من و تو هردو پیر شده ایم و حالا باید همدم هم باشیم. پیر مرد ترسیده بود که تنها بماند در حرفهایش التماس را حس کردم.

با خودم می‌گفتم: بی کس بودنم تو را گرگ کرده بود. می‌دانستی که هر بلایی سرم بیاوری کسی نیست از تو بپرسد. تو سه برابر سن مرا داشتی. از تو اطاعت می‌کردم چون از تو می‌ترسیدم، چون از تو خیلی کوچک‌تر بودم. حالا فهمیده‌ای کسی یا کسانی هستند که از من حمایت کنند، به خودت آمده‌ای و می‌خواهی مرا متقاعد کنی که بمانم؟

***

 آن روز روز خوبی بود و روزهای بعد از آن روزهای بهتری شدند. نه آنکه از کتک زدن و بد و بیراه گفتن خبری نبود بلکه حرف‌های مهر آمیز هم جای آن را گرفته بود جمله هایی مثل اینکه : این قدر کار نکن؛ خودت را خسته نکن، داروهایت را به موقع بخور.

 برایم چایی می‌ریخت. سیب پوست می‌گرفت و گهگاهی حرفهای خنده دار می‌زد و مرا می‌خنداند. کسی که آب از دستش نمی‌چکید، کسی که به زور التماس هم نمی‌توانستم ریالی از او بگیرم حالا حاتم طایی شده بود و می‌گفت: گاو را می‌فروشم، زحمتش زیاد است، برای دو سطل شیر، خیلی اذیت می‌شوی. می‌گفت امسال هرچه گوسفند ها زاییدند 4 تایش مال تو.

***

یادم هست روز پنج شنبه همان هفته نزدیک ظهر به خانه آمد و یک کاغذ پر از امضا با مهر شورا دستش بود. داخل حیاط بودم. کاغذ را روی زمین گذاشت و یک سنگ ریزه رویش گذاشت تا باد نبرد و کنار شیر آب نشست و همانطور که دست هایش را می‌شست گفت: من باخودم فکر کرده‌ام که چون تو در زندگی، دلت به چیزی گرم نیست، می‌خواهی به سرای سالمندان بروی. برای همین، سه دانگ از این خانه را به نامت زده‌ام که دلت خرسند باشد. بیا بیا این هم کاغذش با مهر و امضا ...!

این بار از ته دل خندیدم. کیف کردم. لذت بردم. بعد از 50 سال داشتم طعم زندگی را می‌چشیدم. زندگی‌ام بوی خاک باران خورده می‌داد، بوی صبح دل انگیز بهار. چه شیرین بود حس دوست داشته شدن! خدایا چقدر فرق کرده بود، چقدر مهربان شده بود! گویا خدا ناله‌های بی صدای شبانه‌ام را شنیده بود. زیر لب گفتم بی انصاف! من همه این سالها عزیز دردانه ات بودم و نمی‌دانستم همواره چراغ خانه ات بودم و خبر نداشتم.

***

یک هفته گذشت. صبح شنبه دوباره آدم های اورژانس اجتماعی آمدند. بلند سلام کردند و حالم را پرسیدند و جلوی شوهرم که دیگر آن پیر مرد بد اخلاق نبود گفتند آمده‌ایم دنبالت صدیقه خانم! گفتم: راستش فعلا منصرف شده‌ام حالم خوب است و شوهرم دلسوز. اگر مشکلی داشتم به همان شماره 123 زنگ می‌زنم. بعد هم نیم نگاهی به شوهرم که دیگر بد اخلاق نبود انداختم. یک جور نگاهش کردم که یعنی همه چیز بستگی به تو دارد. آدمهای اورژانس که حالا برای من حکم فرستاده های خداوند را دارند با چهره‌هایی خندان خداحافظی کردند و رفتند.

آن روزها نمیدانستم به همسرم چه گفتند جرات پرسیدن هم نداشتم  اما اکنون دیگر برایم اهمیتی ندارد.هرچه بود مهم نتیجه شیرینش بود.

 

***

 از آن روز یک سال می‌گذرد و من و همسرم اگر چه خیلی دیر، اما بلاخره به نقش یکدیگر در زندگی‌مان پی برده‌ایم. اگر چه روزهای گرانبهایی را از دست داده‌ایم اما اکنون قدر هم را می‌دانیم. اکنون روی ایوان خاکی خانه‌مان نشسته‌ایم و چایی می‌نوشیم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم همان  مردی که زشت و بد اخلاق بود و یک چشمش هم نابینا بود خیلی هم زشت نیست، آنقدر هم بد اخلاق نیست. هنوز هر 3 یا 4 ماه یک‌بار از اورژانس اجتماعی می‌آیند و می‌گویند رد می‌شدیم آمدیم سری بزنیم. و هر بار حال مرا می‌پرسند و می‌روند.

مصاحبه کننده و نویسنده: سیمین رضائی، مددکار اورژانس اجتماعی شهرستان زاوه

فرم ثبت نظر کاربران