FA EN
ثبت نام الکترونیکی از متقاضیان حقیقی و حقوقی تاسیس مراکز خدمات بهزیستی(مثبت زندگی) از امروز ۲۲ اردیبهشت ماه جاری به مدت ۱۵ روز                                         

یادداشت؛ غم های فرو خورده من و همکارانم، روایتی متفاوت از تجربه، احساس و دغدغه های مددکاران اورژانس اجتماعی

یادداشت؛ غم های فرو خورده من و همکارانم، روایتی متفاوت از تجربه، احساس و دغدغه های مددکاران اورژانس اجتماعی

خلاصه خبر دوشنبه 1 تیر 1399

کاش می توانستم یکی از خواهران خبرنگار را یک روز پشت خط بحرانی ۱۲۳ بگذارم تا درد دل مردم را بشنود و همانجا طبقه بندی کند و ارتباط آن را با وظیفه اورژانس اجتماعی تشخیص دهد و میزان اورژانسی بودن آن را از پشت خط بفهمد و تصمیم سریع به اعزام تیم بگیرد و یا یک برادر خبرنگار را در خودرو سیار اورژانس اجتماعی بنشانم تا یک روز و نه بیشتر با صحنه های دل خراش زیر پوست شهر آشنا شود.....

به گزارش روابط عمومی اداره کل بهزیستی خراسان رضوی، امروز که به سر کارم آمدم فضای محل کار کمی فرق می کرد ، عده ای می گفتند خیلی خوب شد مردم و خبرنگارها یادی هم از ما کردند و... و عده ای می گفتند کاش می دانستند که ... خلاصه بحث داغی بود. در فکر فرو رفتم که اصلا چرا ما باید به بودن یا نبودن ناممان در جراید و خبرها حساس باشیم . مگر نه اینکه خبرها برای مردم است که بیشتر بدانند و حساس باشند . به درد ما چه می خورد . وقتی نگاه می کنم از بین صدها و هزاران قصه پر غصه کودک آزاری و همسر آزاری و خودکشی ناگهان یکی از آنها دستمایه رسانه ها می شود .

یادم می آید از کوهی از خاطرات غم انگیز هر روز من و همکارانم ، که برای اینکه خاطر همشهریان مکدر نشود رسانه ای نمی شود . یادم می آید از هزاران کودک آزاری ریز و درشتی که غم آن را فرو خورده ایم و با اندوه بزرگ هر روز محل کارمان را ترک می کنیم و انتظاری هم برای همدردی از کسی نداریم زیرا حرفه ما مددکاری است وقتی مددکار شدیم یعنی خدمت بی منت یک طرفه به نیازمند ترین آدمها ، چه زن سرپرست خانوار باشد و چه همسر کبود شده از کتک شوهر و چه دختری که از جور زمان و فشار زندگی خطر فرار از منزل را به جان خریده و چه جوانی که می گوید به آخر خط رسیده و در حال خودکشی است .

همه آنچه در کار و زندگی ما موج می زند از این جنس است نگاهی به دفتر آمار می اندازم میانگین روزانه ۷۰۰ تماس غم انگیز ، و خدا نکند یکی از آنها بی پاسخ بماند و یا دیر شود . ما می دانیم و با تمام وجود حس کردیم که خط تلفن ما خط بحران (123) است و یکی از آن هم نباید از دست برود . در زمانی نه چندان دور وقتی ماموریت می رفتیم و کودکی را از خانواده جدا می کردیم آدمهای زیادی ما را شماتت و حتی نفرین می کردند که بچه ای را از والدینش می گیریم . خیلی برای ما زحمت داشت بفهمانیم که جان کودک در خطر است .

خیلی ها می گفتند "به شما چه ربطی دارد مادرش خواسته بچه اش را تربیت کند اختیار خودش را دارد چهار دیواری اختیاری است و بروید دنبال کارتان و در زندگی مردم سرک نکشید ". اما حالا خیلی ها زنگ می زنند و انتظار دارند در اسرع وقت رسیدگی کنیم و خیلی ها نگران امنیت کودک هستند و می پرسند کودک را جدا کردید ؟ تحویل بهزیستی دادید ؟حالا ما احساس هویت واقعی تری داریم زیرا مردم ما را پناه کودکان و همسران آزار دیده می دانند ، حالا می فهمیم چقدر مهم هستیم کار ما بیهوده نیست ، سرک کشیدن نیست ، نگاهی به آمار ماموریتهای خود کشی سال قبل کردم بیش از هفتصد ماموریت برای نجات فرد از مردن به دست خودش ، وقتی فقط دو نفر جانشان را از دست دادند و بیش از هفتصد نفر به زندگی خویش باز گشتند به نقش همکارانم افتخار کردم .

 کاش می توانستم یکی از خواهران خبرنگار را یک روز پشت خط بحرانی ۱۲۳ بگذارم تا درد دل مردم را بشنود و همانجا طبقه بندی کند و ارتباط آن را با وظیفه اورژانس اجتماعی تشخیص دهد و میزان اورژانسی بودن آن را از پشت خط بفهمد و تصمیم سریع به اعزام تیم بگیرد و یا یک برادر خبرنگار را در خودرو سیار اورژانس اجتماعی بنشانم تا یک روز و نه بیشتر با صحنه های دل خراش زیر پوست شهر آشنا شود .

کاش فرصتی می شد تصاویر دلخراش زخمها و سوختگیها را که بر تن نحیف و نازک قربانیان خشونت خانگی نقش بسته به آنان نشان دهم . انگاه بهتر تحلیل خواهید کرد . انگاه خواهید دانست که وقتی بخواهی در شبانه روز ۷۰۰ گزارش را از سراسر استان تحلیل و طبقه بندی کنی و ماشین اعزام کنی و حق نداشته باشی حتی یک بار خطا کنی ، زیرا هر اشتباه می تواند آثار زیان باری برای یک انسان داشته باشد ، مفهوم استرس و غم را که هر لحظه در فضای کاری موج می زند بیشتر درک میکردی .

کاش یک بار حادثه به گروگان گرفته شدن همکارانم را توسط مرد همسر آزار به رسانه می گفتم . کاش آن روز که دست فاطمه همکارم را همین آدمها در ماموریت شکستند آن را با سر و صدا به روزنامه ها می کشاندم . کاش می توانستم غمهای دلخراش فروخورده از زخم های عمیق بر تن نحیف کودکان را فریاد بزنم .

کاش می توانستم مشاهداتم را از خانه های هول انگیز پاتوق شده توسط معتادان شیشه ای و کریستالی و قاچاقچیان و اراذل را که در آن چند پسر و دختر یک ساله تا هشت نه ساله را که شب و روز در ترس و استرس و کتک و تحقیر زندگی می کنند به تصویر بکشم .کاش می توانستم قصه رومیناهای زیادی که از ترس جانشان آنان را به خوابگاه اورژانس اجتماعی برده ام بگویم .

کاش کودکان زیادی را که روی تخت بیمارستانها جان دادند و رسانه ای نشدند را می گفتم .کاش می شد تصویر اشکهای همکارانم را پس از این ماموریت ها می دیدند . مردم همکاران مرا زیاد دیده اند آنها دختران و پسران جوانی هستند که نه اسلحه سرد و گرمی دارند و نه لباس ضد گلوله ای ، نه دوره های رزم دیده اند و نه حتی اسپری فلفلی و .. دارند خیر ، آنها شب و روز در بدترین و نا امن ترین نقاط شهر با یک لباس مشخص و با نگاهی مهربانانه ، تخصصی و با مهارت ارتباطی بالا وظیفه اجتماعی خویش را انجام می دهند .

حتی اگر لازم باشد به بالای یک پل بلند بروند و یک جوان عصبی و هیجانی بشدت افسرده و به آخر خط رسیده را از خودکشی منصرف کنند همکاران من وقتی دلخوشند که نیروی انتظامی و قاضی محترم آنقدر هویت و تخصص او را به رسمیت شناخته اند که در زمان ماموریت و احقاق حق و تعیین تکلیف مجرمان و قربانیان گزارش را مد نظر قرار می دهند .

 هر چند کار ما بسیار سخت است ولی هزاران کودک و زن بی پناه و صدها نمونه در معرض خودکشی و صدها دختری که از دلهره بی پناهی در ضمن فرار به ما پناه آوردند و نجات پیدا کردند حاصل کار ماست . من به همکارانم افتخار می کنم . من به پوشیدن لباس اورژانس اجتماعی افتخار می کنم .دوست دارم یک بار ببینم مقامات و مسوولان ارشد استان که اهمیت این خدمت را می دانند با لباس اورژانس اجتماعی عکس بگیرند و منتشر کنند .و خبر نگاران که نگران سرنوشت کودکانی همچون عسل و زنانی چون اعظم هستند برای ادای مسئولیت اجتماعی و بپاس نجات صدها و هزاران عسل و اعظم از این خدمت مترقیانه و کم نظیر در آسیا و خاور میانه با پوشیدن لباس اورژانس اجتماعی رپورتاژ تهیه کنند و کلیپ بسازند.

فرم ثبت نظر کاربران